نومیدی

این بود
____________________
ساعت نواخت....
ساعت ۱۵...۸ بار نواخت....
زمان گذشت....
با همسفری ابستن...حجیم زیر rape سنگین ثانیه ها....
(سلام فروغ....)
و من در ان تکه مارپیچ جا ماندم....
Ulam spiral....
جایی ک تا قبل ان هوای فکر روشن بود....
روزها گرمای دل انگیزی داشت...
همه چیز ملایم بود...
دست ها ثابت و ن رعشه....
دلی داشتم کوچک و دریا....
کوهی از امید...
اما ن...
نومیدی اتش زیر خاکستر بود....
کوهی از خون و خاکستر....
ناگهان تلاطم شد...
اسمان درهم شد...
هوای زندگی تیره و تار....
در این میان اصلا صدای گم شدن ان دل را نفهمیدم....
و کجا رفت؟
So that's how Bidel was emerged...
Before that...it was a Seed....Embryo....Fetus....
شاید از ابتدا سرابی بود با رنگ و لعاب مهر و امید....
خیال...توهمی بود از جنس نور و خدا....
هر چ در طوفان بیشتر ب پیش میرفتم...
عقب گرد زمان در سرم بیشتر میشد...
سراب ناپدیدتر..‌‌.
طوفان ناپایدارتر...
خاکسترها بر باد رفته....
سونامی ویران کننده تر....
Incendies....
هی ب اعماق خاطرات رفتم....
هر چ امواج مهیب را بیشتر تمهید و تدبیر کردم...
یک نفر در سرم داشت با سرعت تمام ب پشت سر می رفت...
هر چ خندیدم....
لرزش صدا بیشتر...
Damn repetition....
Just boring....
صدای هن هن ریه ها...
و باز عقبتر....
من دشمنی نمیشناسم بدتر از زمان....از دور...
و رفیقی همدم تر از ان....از نزدیک...
در این میان ناگهان شرمنده ام....
از فضایی ک ب تنگ امده از وجودم...
از هوایی ک اکسیژن ان را در چرخشی نازیبا تبدیل ب دی اکسید کربن کردم....
از ادمی ک کنار او در اتوبوس نشستم....و پایش را جمع کرد...
از کسی ک در خیابان با تنه من از راه منحرف شد...
از مورچه ای ک زیر پا رفت....دانه اش از دهانش افتاد....
از مرغ مینایی ک در دستانم جان داد....
ازادیِ قبضه شده....
از ان کس ک با ارتعاش تارهای حنجره من رقص ناموزونی ب افکارش تحمیل شد....
از انها ک سرمای دست نگرفته ام وجودشان را یخبندان کرده....
و اما...
از انها ک از عطش سرد گلوله....
داغشان قلب ها سیراب کرده....
مادران....
خواهران ک مادرانند...
و زنان ک مادرانند...
و دختران ک مادرانند...
جانشان برکف...انگاه ک من بر خود میلرزیدم...
(داستان حافظه)
کشوری ک باتلاقی از لجن شده...
عده ای ب رنگ سبز لجنی ب این می بالند و نازند ک قدرتها در میان این لجن ب دام افتاده اند...
اینکه تنگه های دوره سوم زمین شناسی خوب برایشان تنگی می کند‌...
و این شده فضیلت...
و حالا...
از خدا و عزازیل و ابلیس ک شاید نقشه ای هرچند ناچیز برایم کشیده بودند اما نومید شدند....از انهمه نومیدی ک در من دمیده بودند...
از زمان ک ب شرم اورترین صورت ممکن همراهیش کردم...
و با حالتی اکنده از انزجار دستم را گرفته...
ب دنبال خود میکشاند...
از این نومیدی ک مغز نام گرفته محصور در کاسه سر ک با پیچیده ترین و پوچ ترین اضغاث احلام اشغال کردم...
از این ریه ها ک پای تحملشان لنگ می زند از ضرب چوبدست نفس های غبار الوده ب مخدر و دخان...
از ان زمینی ک سنگینی من بر شانه اش لکه ننگی شده...
امیدوارم فراموش شود...
شود این موجود...
شود این وجود...
نمی شود گفت در تاریکی فرو رود ک از تاریکی شرمنده ام...
که مدتهاست سربارش بوده ام...
ب راستی ک ن دست اویزی بود...
ن دستار...
تا بود دستگیر بود و دستبند و دستکند...
این میان تا مرا تنها میبیند نرم ب سمتم می اید...
گریه...
با دامنی ک نقش غنچه های بغض روی ان در زیر تیغ افتاب دلتنگی نومیدانه وار برق می زند..‌‌.
عشوه گر...خرامان...خزیده...رامش کنان...پایکوبان...
ب طرف خرابه ام...
ک نومید است...
نمور...نمناک...نمگین...نمبار....نمدار...نمین...
نمزده...نمخوار...نمگسار....نمکش...
باز چماق سنگدلی را حواله اش میکنم...
دنبالش میفتم...
چرا هر چ بیشتر فرار می کند...
من بیشتر در پی او می دوم....
Cant fucking wait for that forgetful....slack to die already...
Not by death...
But by Destruction...
So the Collapse is finally happening...
دیدگاه ها (۲۶)

نومیدی

نومیدی

نومیدی

نومیدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط